|
به خورشيد گفتم:گرمي ات را به من بده تا به تو هديه بدهم. گفت:دستانش گرمي مرا دارند.
به آسمان گفتم:پاكي ات را به من بده. گفت:چشمانش پاكي مرا دارند.
از دشت سبزي زندگي اش را خواستم. گفت:زندگي ات سبزتر از اوست.
از دريا بزرگي وآرامشش را خواستم. گفت:قلبت به اندازهي اقيانوس است و آرامشت نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم. گفت:وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم.
به فكر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت‘چشمان پاكت‘سبزي زندگي ات‘بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم كه به تو هديه كنم.
جز........اين........مي تپد براي تو.مي ايستد براي توومن چيزي ندارم.
"جز قلبم"
+ | نويسنده : بهروز تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1385 |
|