تبليغاتX
عشق آتشین
ساعت

پيوند ها

آموزش طراحي قالب
جادوی سکوت
انعکاس آبی آسمان در چشمان تو
می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی
من هستم
کلبه خرابه
پرستوی افق


جستجو





در كل اينترنت
در اين سايت

نظرسنجي
جاي كد نظرسنجي
لوگو دوستان


گالري قالب وبلاگ
مترجم قالب

گالري قالب وبلاگ

www.ghalebkadeh.com


يك بغل دلواپسي....!


عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك
عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
 
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
 
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
 
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
 
عشق گاهي شور رستن در گياه
عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
 
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياريست در مستي مي
 
عشق گاهي آبي نيلوفريست
قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست
 
عشق گاهي معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي در برگ ريز
 
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب
 
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا
اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
 
 عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه ي شيرين وحدت مي دهد
 
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوست
0
عشق گاهي يك سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب
 
عشق گاهي مشق هاي كودكيست
حس بودن با خدا در سادگيست
 
عشق گاهي كيمياي زندگيست
عشق در گل راز ناپژمردگيست
 
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن ما شدن
 
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را سر مي دهد
 
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
 
عشق گاهي مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
 
عشق گاهي سر به روي شانه اي
اشك ريز آخر افسانه اي
 
عشق گاهي يك بغل دلواپسي
عطر مستي ساز شب بو اطلسي
عشق گاهي هم حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
 
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد
 
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
 
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
 
عشق گاهي بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
 
عشق گاهي هم خجالت مي كشد
دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد
 
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند
هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند
 
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
 
عشق گاهي در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان مي شود
 
عشق گاهي رود را خواهد شكافت
فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
 
عشق گاهي خارج از ادراك هاست
طعنه ي لولاك بر افلاك هاست
عشق گاهي استخواني در گلوست
زخم مسماريست در پهلوي دوست
 
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي اشك ريز
 
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند
گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند
 
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
 
عشق گاهي موج دريا مي شود
گاه با ساحل هم آوا مي شود
 
عشق گاهي چاه را منزل كند
يوسفين دل را مطاع دل كند
 
عشق گاهي هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
 
عشق گاهي در فنا معنا شود
واژگان دفتر كشف و تمناها شود
 
عشق را گو هرچه مي خواهد شود
 
با تو اما عشق پيدا مي شود
بي تو اما عشق كي معنا شود...؟



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 |





+ | نويسنده : بهروز تاريخ : یکشنبه نهم مهر 1385 |


صحبتی با دوستان


سلام خدمت دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر می زنن

اول از همه می خواستم از شما به خاطر حوصله ای که به خرج می دین و مطالبی رو که من نوشتم رو می خونید تشکر کنم.

دوم اینکه میخواستم نظراتتون رو در مورد این وبلاگ بنویسید و اگه پیشنهادی دارین خوشحال میشم که با بهره گیری ا ز پیشنهاداتتون این وبلاگو بهتر کنم.

به امید موفقیت همه شما عزیزان



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1385 |



اومدی مثل يه خورشيد..............توی تيرگی شبهام

شدی تک ستاره من.................توی کهکشان رويام


مثل يک قطره بارون.................وسط کوير تشنه

به تن خشکيده من .................باريدی کم کم و کم کم

توی تنهايی و خلوت.................من با سازم بی ترانه

شدی سرچشمه الهام.............واسه خوندن ترانه

توی تاريکی شبها....................با تو ميشه آبی باشم

با تو ميشه توی شبها...............خورشيدو تو دست بگيرم

آخه با ترانه هام.......................می خوام از دردام بگم

با تو که يه همزبونی.................از غم فردام بگم

دوست دارم ترانه هام..............بوی عاشقی بده

مثل اون لحظه اول ..................بوی تازگی بده

دوست دارم بارون بباره.............خيس بشيم ما زير بارون

دوست دارم طنين سازم............هميشه با ما بمونه



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : یکشنبه دوم مهر 1385 |


در چشمان دیگری


در آسمان آبـی ایـن چـشـم نـاشـنـاس
چـون آسمان خـاطـره من سـتـاره ایـسـت
دیـدم تـُرا که جـلـوه کُـنـان در نگاه او
بـا من چـنـانـکـه بـود ، هـنـوزت اشـاره ایـسـت
 
می بـیـنـمـت هـنـوز دریـن چـشـم نـاشـنـاس
ایـن چـشـم نـاشـنـاس که رفت از بـرابـرم
گـویـی تـویـی که باز چـو خـورشـیـد شامگاه
مـیـتـابـی از دریچهً روزن به خـاطـرم


آهـنگـی از نگاه تـو می آیـدم بگـوش
چـون موجهـای خـاطـره غـمگـیـن و دلـنـواز
می سـوزدم بـه مستی و می تـابـدم ز شـوق
می خـوانـدم به گـرمی و می رانـدم بـنـاز
 
در ماهـتـاب خـاطـره می بـیـنـمـت هـنـوز
با آن شکـنج زلـف که افـشـانـده ای به دوش
گاهی بـنـاز میگـذری از بـرابـرم
تـا از درون سـیـنـه بـرانگـیـزی ام خـروش
 
می بـیـنـمـت که گام زنان می رسی به من
در جامه ای سـپـیـد که پـوشـانـده پـیـکـرت
پـیـراهـنـی که دوخـتـه ای از حـریـر ابـر
چـون آبشار نـور ، فـرو ریـزد از بَـرت
 
یک لحظه ، باز میشنوم نغـمه ای ز دور
آغشته با غبار زرانـدود خـاطـرات
دل می نهـم به نـالـهً پـنـهـانـی نسیم
تـا بشنوم تـرانهً گـمگـشـتـهً حـیـات
 
می آیـدم بگـوش صدایی شکسته وار
کـز آن شـراب خـاطـره در جـام من بـریـز
زان بادهًِ نگاه که در جـام چـشـم تـسـت
چـون سـاقـیـان میکـده در کام من بـریـز
 
بیچاره من ، که باز به دامان آرزو
سر می نهـم که بشنوم آهـنـگ دیگـرت
غـافـل که آن نـوای فـریـبـنـده ، دیـرگاه
افسرده در سیاهی چـشـم فـسـونگـرت
 
اما هـنـوز ، در دل ایـن چـشـم نـاشـنـاس
گـویـی خـیـال تـسـت می آیـدم به چـشـم
می بـیـنـمـت هـنـوز ، که می خـوانـی ام به نـاز
می بـیـنـمـت هـنـوز ، که می رانی ام به خـشـم
 
من مانـده بـر دریچهً ایـن چشم ناشناس
چـون دزد آشـنـا که بکاود ز روزنی
شـایـد چـو نـور ماه ، درآیم به خوابگاه
بـیـنـم که در سـیـاهـی شـب ، خـیـره بـر مـنـی !



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 |


هدیه


به خورشيد گفتم:گرمي ات را به من بده تا به تو هديه بدهم. گفت:دستانش گرمي مرا دارند.

به آسمان گفتم:پاكي ات را به من بده. گفت:چشمانش پاكي مرا دارند.

از دشت سبزي زندگي اش را خواستم. گفت:زندگي ات سبزتر از اوست.

از دريا بزرگي وآرامشش را خواستم. گفت:قلبت به اندازهي اقيانوس است و آرامشت نيز.

از ماه تابندگي صورتش را خواستم. گفت:وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم.

به فكر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت‘چشمان پاكت‘سبزي زندگي ات‘بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم كه به تو هديه كنم.

جز........اين........مي تپد براي تو.مي ايستد براي توومن چيزي ندارم.                   

                         "جز قلبم"        



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1385 |





+ | نويسنده : بهروز تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1385 |


پروردگارا


پروردگارا
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم
          
  به نام آفریننده من وتو



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1385 |


بازم که شک کردی به من


بازم که شک کردی به من  ، حرفای جور واجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیزه من ، هرچی میخوای بگی بگو
لابد کتاب عشقمو ، تو هم گرفتی پشت و رو
واسه منی که عاشقم ، حرفای تو یه مرهمه
حرفای عشق و عاشقی ، سوا نمی شه در همه
خوب می دونم که دوس داری ، عشقتو پنهون بمونه
قلبه منم خوب بلده ، قصه پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا ، تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبتو به هیش کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی ، هیچ جوری تنهام نذاری ....



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : دوشنبه بیستم شهریور 1385 |


رو خیالت می نویسم ....


توی یک اتاق تاریک ، منم و چن تا نوشته
با یه کاکتوس توی گلدون ، که می گن غریب و زشته
روی دیوار بلندش ، یه تیکه آینه شکسته
که کنار قاب عکس ، خالی و خسته نشسته
توی هر گوشه سقفش ، عنکبوت تاراشو بسته
زیر پام یه فرشه پیره ، با گلای سرد و خسته
کنارم دو شاخه مریم ، که توی بطری اسیرن
آب بطری ته کشیده ، نمی خوان اما بمیرن
تیک تیکه ساعت کهنه ، مث لالایی مادر
غربته دسته اجل رو ، می یاره رو مرزه باور
تو خیالم یه فرشته ، سر زده قدم می زاره
لای بالای سفیدش ، عکسه چشماتو می یاره
من با چشمات زنده می شم ، رو خیالت می نویسم
بیا تو دریاب عشقت ، بکن امشب خیسه خیسم ....



+ | نويسنده : بهروز تاريخ : یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 |


مطالب قبلي

يك بغل دلواپسي....!

صحبتی با دوستان

در چشمان دیگری
هدیه

پروردگارا
بازم که شک کردی به من
رو خیالت می نویسم ....
قصه عشق
گریه
She should have died hereafter
ارزش عمر
نامه ی یک عاشق
نازنین






منوي وبلاگ

خانه
ايميل من
طراح قالب
انجمن سايت

Weblog RSS

نويسندگان

موضوعات

آرشيو ماهانه

مهر 1385
شهریور 1385

پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
آرشيو پيوند ها

آمار وبلاگ

بازديد كل :
جاي كد آمارسنج


اگر مي خواهيد آمار خود را افزايش دهيد ، لينك وبلاگ خود را در لينك باكس ثبت كنيد .